یکشنبه ۱۴ اوت ۲۰۱۱

زمان مرگ


حال که شد زمان مرگ طاق شد این توان من
وقت به انتها رسید رفت همه زمان من

ذره به ذره لحظه ها بدون تو در جنون
گرم شود ز تو تنم این شده است گمان من

پوچ شده است دست من باخته ام از درون
پوک شدم از غم تو خم شده استخوان من

من شده ام چو گمشده گیج و غریب در خودم
پس تو به آسمان بیا ای آخرین نشان من

پیر شد است این دلم بس که کشید انتظار
تا برسم به روی تو ، خنده کند لبان من

حقله شود اشک من بر در این چشم تر
هست سراب تا ابد ، کجاست کاروان من

دور شدیم ما زهم چاره نمانده پس دگر
تا که گشایشی شود از گره ی زبان من

چون برسد این دلم بر سر همت خودش
خشک شود این تنم عشق تو شد خران من

حال بیا و باز ده آن همه دلفسردگی
حال بیا و نوش کن تلخی این بیان من

همدم ِ من مرگ شده است آمده است جای تو
حال نظاره کن که مرگ چه می برد جان من


0 نظرات:

ارسال يک نظر