حال که شد زمان مرگ طاق شد این توان من
وقت به انتها رسید رفت همه زمان من
ذره به ذره لحظه ها بدون تو در جنون
گرم شود ز تو تنم این شده است گمان من
پوچ شده است دست من باخته ام از درون
پوک شدم از غم تو خم شده استخوان من
من شده ام چو گمشده گیج و غریب در خودم
پس تو به آسمان بیا ای آخرین نشان من
پیر شد است این دلم بس که کشید انتظار
تا برسم به روی تو ، خنده کند لبان من
حقله شود اشک من بر در این چشم تر
هست سراب تا ابد ، کجاست کاروان من
دور شدیم ما زهم چاره نمانده پس دگر
تا که گشایشی شود از گره ی زبان من
چون برسد این دلم بر سر همت خودش
خشک شود این تنم عشق تو شد خران من
حال بیا و باز ده آن همه دلفسردگی
حال بیا و نوش کن تلخی این بیان من
همدم ِ من مرگ شده است آمده است جای تو
حال نظاره کن که مرگ چه می برد جان من
0 نظرات:
ارسال يک نظر